|
ديدم او را آه بعد از بيست سال گفتم : اين خود اوست ، يا نه ، ديگري است چيزكي از او در او بود و نبود گفتم اين زن اوست ؟ يعني آن پري است ؟ هردوتن دزديده و حيران نگاه سوي هم كرديم و حيرانتر شديم هر دو شايد با گذشت زندگي در كف باد خزان پرپر شديم از فروشنده كتابي را خريد بعد از آن آهنگ رفتن ساز كرد خواست تا بيرون رود بي اعتنا دست من در را برايش باز كرد عمر من بود او كه از پيشم گذشت رفت و در انبوه مردم گم شد او باز هم مضمون شعري تازه گشت باز هم افسانه مردم شد او
|
About
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است ... Archivesاردیبهشت 1385دی 1384 Links
کلبه خانوم کوچولو |